تقلاي مورچه اي بر آب را مانم
وقتي كه اشك
تنها بدرقه ي بي راهي ام به توست.
پيشاني ام بلند نبود
نه خطي كف ِ دستم به تو وصلم مي كرد
و نه ته ِ فنجان قهوه ام ردي از چشمان ِ تو بود
پيشاني ات بلند نبود
نه خطي كف ِ دستت به من وصلت مي كرد
و نه تهِ فنجان ِ قهوه ات ردي از چشمان ِ من بود...
بوق بوق
كنار مي گذارندم از زندگي
با توري كه توي دست هات مچاله مي شود
و اسپندي كه دودش به چشم مان...
گوسپند منم
كه مي كوبندم به زمين
جلوي پاهات...
كوچه تنگ است
براي شاخ شمشادي كه تويي
مي افتي از التماس
بر كفني كه رنگ چشم هام مانده به در!
بهار نبود رنگ لبخندت
رنگ چشم هاي من بود سرخ
وقتي كه سرنوشت جاده اي شد براي نداشتنت...
جزر و مد ِ چشمانم را نديده نگير
درياست كه بالا آمده در چشمانم
به تماشاي ماهي كه تو نيستي...
چشمانت را
تُنگ كوچك مرا نشكن!
پرنده ام دوخته بال به مژگانت
هواييِ دمي آغشته ي باز دميدنت
دلبسته ي رنگيني رويايي كه
تعبير چپ خواب هايم نباشد
تو
آسماني
كه جاذبه را از زمين گرفته اي
خورشيد سيبي است نشسته جاي لب هات
و من
نيوتوني
كاشف ِ قانون ِجاذبه ات
نه! زمين گرد نيست
اگر نه تو به من
من به تو...
هاي بچرخ آسمان
بچرخ
...راه
راهِ پيراهن توست
بندي ِ ميله هاي خاكي ام
پس سلول انفرادي ام كجاست؟
چپ – راست
راست – چپ
آونگم ميان پنجره و ديوار نديدنت را
راست – چپ
چپ – راست
مركز ثقل اتاقم تصوير توست
اگر نه مدت ها پيش اين ساعت مرده بود...
فقط كليدهاي شكسته مي فهمند حالم را
وقتي كه قفل مي كنم
در آستانه ي نگاهت
درياي سياه گيسوانت را ماهي منم
موج
موج
غرقه مي شود انگشتانم
ماه تويي كه مي آويزد به روشنايي ات درياي سياه
ماهي
ماه
غرق مي شود انگشتانم...
سوگند به پنجره اي كه بال مي زند نبودنت را
به شهادت لولايي كه ندبه مي شود سرگرداني را
در گوشِ اتاق
و گنجشكي كه مي تپد
ريشه در خاك سر به هواي توام
با نگاهي دوخته به تاولِ ماه
ردِ سر انگشتانت بر تاريكي ام...
حاجت روایم می کنی؟
تمام زندگي ام به مويي بند
پل صراطم دست هاي توست
جهنم
يا
بهشت؟
كدام سو مي كشاني ام؟
بندم كه مي آويزم به رخت هات
سرخوش از سمفوني باد و هم رقصي پيراهني كه
سوي بي سويي ام شده است