آشتی...
لبخند بزن مترسک
این کشته را نذر پرنده ها کرده ام
لبخند و دست های باز...
بی گمان شانه هات لانه ی پرندگان...
نترس مترسکِ من
من کشته ام را
نذر آشتی تو و پرنده ها کرده ام...
+نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت16:56توسط اعظم حسن تقی |
...
سر به راه دوست داشتنت
در خمِ کدام کوچه پنهانی
که شهر بوی بهار می دهد؟
سر به را دوست داشتنت
پسِ کدام خیابان بجویمت که گیجم از عطر بهار؟
+نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت16:52توسط اعظم حسن تقی |
...
تقویم
با پلک های تو ورق می خورد
لبخندت به سخره می گیرد
روز و ماه و سال را
وقتی تمام فصل ها بهار می شود!
+نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت16:50توسط اعظم حسن تقی |
آهنگ تو...
دو
ر ِ
می
فا
سل
.
.
.
سی.
-لا؟
آهنگ ِ تو لا ندارد.
+نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت16:46توسط اعظم حسن تقی |

