سوگند به پنجره اي كه بال مي زند نبودنت را
به شهادت ِ لولايي كه ندبه مي شود سرگرداني را در گوش ِ اتاق
وگنجشكي كه مي تپد
ريشه در خاك ِ سر به هواي ِ تو ام
با نگاهي دوخته به تاولِ ماه
رد ِ سر انگشتانت بر تاريكي ام...
دلتنگی است که سر می رود از مژگانم
هجای ِ زندگیم تویی که منتشر می شوی در رگ هام
موهام
پرده ای است که آویزانِ پنجه هات می شود
بي تاب ِ چيدن ِ خورشيد ِ خنده هات
شاعر نیستم
هجاي ِ زندگيم تويي كه سر مي روي از مژگانم
آفتاب بر می آیم
تنهايي به دوش
مي بيني؟
خدا هم اجازه ي هم خانه شدن با تو را نمي دهد...
تقلاي مورچه اي بر آب را مانم
وقتي كه اشك
تنها بدرقه ي بي راهي ام به توست.
پيشاني ام بلند نبود
نه خطي كف ِ دستم به تو وصلم مي كرد
و نه ته ِ فنجان قهوه ام ردي از چشمان ِ تو بود
پيشاني ات بلند نبود
نه خطي كف ِ دستت به من وصلت مي كرد
و نه تهِ فنجان ِ قهوه ات ردي از چشمان ِ من بود...
بوق بوق
كنار مي گذارندم از زندگي
با توري كه توي دست هات مچاله مي شود
و اسپندي كه دودش به چشم مان...
گوسپند منم
كه مي كوبندم به زمين
جلوي پاهات...
كوچه تنگ است
براي شاخ شمشادي كه تويي
مي افتي از التماس
بر كفني كه رنگ چشم هام مانده به در!
بهار نبود رنگ لبخندت
رنگ چشم هاي من بود سرخ
وقتي كه سرنوشت جاده اي شد براي نداشتنت...

