...
بوق بوق
كنار مي گذارندم از زندگي
با توري كه توي دست هات مچاله مي شود
و اسپندي كه دودش به چشم مان...
گوسپند منم
كه مي كوبندم به زمين
جلوي پاهات...
كوچه تنگ است
براي شاخ شمشادي كه تويي
مي افتي از التماس
بر كفني كه رنگ چشم هام مانده به در!
+نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت0:12توسط اعظم حسن تقی |

